06 Januar 2010

وقتی‌ تو نباشی‌

تا تو دستامو گرفتی‌ ، راهم از دنیا جدا شد
توی آغوش تو چشمم به جهانی‌ تازه وا شد
بغض من از تو شکست و گریه شعر بی‌ صدا شد

تا تو دستامو گرفتی‌ ، لحظه از شماره افتاد
لحظه های از تو مردن ، زندگی‌ رو یاد من داد
با تو برگشتم به دنیا ، به شروع هر دوی ما
از خودم بریده بودم ، با تو برگشتم به فردا

بگو وقتی‌ تو نباشی‌ ، من کجای روزگارم
بگو بار گریه هامو روی دوش کی‌ بذارم
من که بی‌ تو با جهانم ، با خودم کاری ندارم

حال نیستی‌ و من باز شدم تنها
همه چی‌ سیاه، انگار نیست خدای یکتا

دوباره دارم میرم از این دنیا
میرم به ناکجای این روزگار

میرم تا تو را شاید توانم
بیابم توی اون دنیا